آخرین بروزرسانی : پنجشنبه 29 آذر 1386 - 05:45:10 ب.ظ.
مرتبه بازدید |
نظرات شما
| نسخه قابل چاپ |
این صفحه را برای دوستان خود بفرستید.
خدا٬ شانس بده!
واقعا بعضي از مردم چقدر خوششانس هستند. كبوتر خوشبختي صاف مياد مي نشينه روي شانه آن ها. برعكس٬ بعضي از افراد هم خيلي بدشانس هستند و كبوتر خوشبختي صاف فضولات مي ريزه روي سرآن ها.
چند سال پيش كه تازه آمده بودم كانادا با يك جوان آس و پاس ايراني بصورت اتفاقي آشنا شدم كه كنار خيابان هات داگ مي فروخت. مي گفت ساعتي شش دلار مي گيره. خيلي دلم برايش سوخت. شمارهاش را گرفتم كه اگر كار مناسبي برايش پيدا كردم خبرش كنم. آدم زحمتكش و سادهاي بنظر مي رسيد.
گذشت و گذشت و هيچ ارتباطي بين ما نبود تا اينكه امروز سر چهار راه موقعي كه منتظر سبز شدن چراغ بودم ديدم راننده يك ماشين هومر برايم دست تكان مي دهد. هرچه دقت كردم راننده را نشناختم. مرا به اسم صدا كرد. جلو رفتم ولي قيافهاش آشنا نبود. تعجب كرده بودم. فكر مي كردم اشتباهي گرفته. وقتي خودش را معرفي كرد و گفت همون جوان آس و پاس هات داگ فروش است از تعجب خشكم زد. چه شيك شده بود. باورم نميشد اين همه تغيير.
باهم رفتيم قهوهاي خورديم و از او پرسيدم: لاتاري٬ چيزي برنده شدي؟
كلي خنديد و جريان پولدار شدنش را تعريف كرد.
ظاهرا يكروز صبح خيلي زود اين بدبخت بينوا براي انجام يك كار بانكي وارد محلي مي شود كه يكي از آن دستگاه هاي بقول خودمان «عابر بانك» نصب شده بوده و همين كه كارت بانكي اش را وارد دستگاه مي كند يك جوان سياه پوست لوله اسلحه كمرياش را پشت سرش مي گذارد و مي خواهد مبلغي را از حساب بانكي بيرون كشيده و به او بدهد. اين بيچاره فلك زده هم هرچه قسم مي خورد كه حساب بانكي اش خالي خالي است و فقط مي خواسته موجودي اندكش را چك كند٬ مورد قبول جوان سياهپوست نمي شود. در همين موقع يك نفر ديگر وارد آن جا مي شود كه قبل از اين كه موفق به فرار شود٬ جوان سياه پوست سعي مي كند او را هم گير بياورد و حسابش را خالي كند. ظاهرا بين آن دو درگيري و كشمكش مي شود و جوان سياه پوست هول مي شود و شروع به شليك كردن مي كند و بلافاصله پا به فرار مي گذارد. هيج كدام از گلوله ها مستقيما به كسي اصابت نكرد مگر يكي از آن ها كه در اثر كمانه كردن به ديوار سنگي آنجا صاف مي خورد به كپل اين دوست ايراني ما.
خلاصه بيچاره را با آمبولانس به بيمارستان مي برند و در آنجا بستري مي كنند. فرداي آن روز رئيس بانك مربوطه به عيادتش ميآيد و يك چك يك ميليون دلاري به او مي دهد و از او مي خواهد موضوع را پيگيري نكند و لطمهاي به اعتبار آن بانك نزند.
حالا متوجه شديد وقتي مي گم خدا شانس بده٬ يعني چي؟
ما حتي از مغزمان هم نمي توانيم پول دربياوريم درحالي كه كپل و باسن بعضيها برايشان پول ميآورد. خدا٬ شانس بدهد.
حالا از فردا نرويد جلو بانك ها خم شويد به اميد اينكه گلولهاي به ماتحتتان بخورد و پولدار شويد!
منبع خبر:
وبلاگ ملاحسنی